X
تبلیغات
من از این فاصله ها دلگیرم

من از این فاصله ها دلگیرم

یك نفر امروز در چشمم شكست ... یک نفر بار سفر بست و گسست ... یك نفر با خاطراتم دو

پــــــــــــــايان

هر وقتي که اسم عروسک رو ميشنويد ناخداگاه به ياد دختر بچه ها مي افتيد و حتي شايد دخترهاي جوان !

اما عروسك در ذهن تجسمي است از خودم ... وجودم ... از مني كه يه عمر شدم عروسک قصه تو ولي ....

ديگه تو دنياي کاغذين تو من عروسک نيستم که وقت و بي وقت به هر آهنگ تو برقصم

با خنده هاي تو بخندم و با ديدن اشك هات گريه كنم .... هر وقت چشمات خواب آلوده شدن، چشمامو ببندم و قبل از طلوع صبحت چشمامو بازكنم

من اگه مدتي همبازيت شدم و اگه چند روزي هستيمو ارزونيت کردم

از سادگيم نبوده، از زرنگيم نبوده، از جسارتم بوده که در حق خودم کردم

در حق لحظه هايي که در عشرتکده تو حروم شد

در حق زندگيم که با يه دنيا لبخند و آرزو آغاز و با خودسري و بي رحمي تموم شد

ولي اين دلمشغولي تا ديرگاه دوام مياره

حالا از تو مي پرسم

از تو اي همبازي لجباز من، تو اين بازي گناه آلود ممنوع، چه کسي تاوان اين شکست بزرگ رو مي ده؟

دستهاي خالي من؟ اين من رانده از همه کس و از همه جا؟

يا دل سنگ تو که ديگه خاطر خواهي نداره؟

بعد از تو و اون گذشته لعنتي چه چيزي آينده منو تضمين مي كنه؟

سوالي که جوابي نداره

شايد غار تاريکي که براي خروج راهي نداره

بگو که شجاعانه به اشتباهت اعتراف مي کني همون طور که من اين كارو کردم

قول بده که ديگه عروسکاتو نمي شکني همانطور که من قول دادم

بگو که قصه هاتو زير باران نمي گذاري، دلبسته هاتو براي مدتي دوست نمي داري مثل تموم آدماي پشيمون،

غصه هاتو  تو گلدان مي کاري.

به همين راحتي منو نديدي ...

من به همون راحتي تو رو کنار گذاشتم ...

من براي دنيام شريک مي خواستم و تو حتي زحمت ديدن دنيام رو هم به خود ندادي ...

جدايي را دوست ندارم ، اما گاهي بين بَد و بَدتر مجبور به انتخاب بَد هستم ...

خود خواهي من، حاصل تنهايي مفرطم بود ... تو حتي تنهاييمو نفهميدي ...

تمام خاطرات منه با تو بودن، براي من ... و تمام خاطرات توِه با من بودن ، باز براي من ...

دنياي تنهاي من، قدر لحظات دوتايي رو خوب ميدانند ...

اما دنياي بي روح و منزوي تو ...

هيچ وقت از ديدن کلمه پايان احساس خوبي نداشتم ...

اما ...



پاي آ ن ...

+ نوشته شده در  89/02/11ساعت 14:56  توسط وجيهه  | 

گل من باغچه نو مبارک

چقدر سخته

کسي رو که دوستش داري و اون نفهمه که دوستش داري و چقدر بده که کسي تورو دوست داشته باشه و اينو نتونه بهت بگه.

چقدر سخته

تو چشاي کسي که تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زول بزني و به جاي اينکه لبريز کينه و نفرت بشي حس کني که هنوز هم دوسش داري.

چقدر سخته

دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يبار زير آوار غرورش همه وجودت له شده.

چقدر سخته

تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچ چيزي نتوني بگي.

چقدر سخته

وقتي که پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه اما مجبور بشي بخندي تا نفهمه که هنوز دوسش داري.

چقدر سخته

گل آرزوهاتو تو باغ ديگري ببيني و هزار بار خودتو بشکني و اونوقت آروم زير لب بگي:

گل من

باغچهء نو مبارک

+ نوشته شده در  89/02/04ساعت 16:18  توسط وجيهه  | 

خدايا كفر نمي گويم

خدایا کفر نمی‌گویم،

پریشانم،


چه می‌خواهی‌ تو از جانم؟
!

مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی
.

خداوندا
!

اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی


لباس فقر پوشی


غرورت را برای ‌تکه نانی


‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌


و شب آهسته و خسته


تهی‌ دست و زبان بسته


به سوی ‌خانه باز آیی


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر در روز گرما خیز تابستان


تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی


لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری


و قدری آن طرف‌تر


عمارت‌های ‌مرمرین بینی‌


و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این‌سو و آن‌سو در روان باشد


زمین و آسمان را کفر می‌گویی


نمی‌گویی؟
!

خداوندا
!

اگر روزی‌ بشر گردی‌


ز حال بندگانت با خبر گردی‌


پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت
.

خداوندا تو مسئولی
.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن


در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است

 

+ نوشته شده در  89/01/25ساعت 8:18  توسط وجيهه  | 

ياد من باشد

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یاد من باشد ...

یاد من باشد که فــردا دم صبح
به نسیم از سر مهــر سلامی بدهم
و به انگشــت نخی خواهم بست
که فراموش نگردد فــــــردا
با همه تلخی و نـــاکامی ها
زنـــدگی شیرین است!
و به شکرانه دیدار نسیم هر صبح
زنــدگی باید کرد ...

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 15:30  توسط وجيهه  | 

نبودنت غمگينم مي كنه

نبودنت غمگینم میکنه

 

 گاهی وقتا که دلم میگیره،میرم همون جایی که یه روزایی ساعتها باهم قدم مي زديم و من به خیالم یواشکی نگاهت میکردم و تو ....

تند تند دفتر خاطراتم رو ورق میزنم.

دنبال چه میگردم ؟!!! نمی دونم ...

چیزی نیست جز  تو و من و دلتنگیهامون

جز طعم تلخ جدايي

وقتی به اون روزها میرسم که رفتنم دلگیرت میکرد، احساس بودن میکنم

و روزهای نبودنت غصه دارم مي كنه ...

درد آوره

فكر كردن به آرزوهاي پرپرشده، فكر كردن به روزهاي تلخ و شيريني كه با هم داشتيم

نمیدونم چي بگم ...

شاید میگی اون روزها رو فراموش کنم نه؟

باشه ... اون روزها رو فراموش می کنم اما...

اما تو را که نمی تونم فراموش کنم.

 و تو یعنی  عشق  

یادت میاد چه روزای قشنگی بود...؟

حتی غصه خوردنمون هم قشنگ بود، نه...؟

اما حالا...

هميشه به خودم میگم روزهای قشنگمون تموم شدن..

اما یه حس عجیبی بهم میگه، شاید اون روزهای قشنگ نیاد...

اما اون غصه خوردنهای قشنگ میاد.

و من به همونشم راضیم

مواظب خودت باش شیدای من
+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 12:6  توسط وجيهه  | 

باور نمي كردم هرگز جدايي را

روزي كه مي گفتي من با تو مي مانم
روزي كه دانستي من بي تو ميميرم
روزي كه با عشقت بستي به زنجيرم
بازنده من بودم اين بوده تقديرم
خوش باوري بودم پيش نگاه تو
هر دم ز چشمانت خواندم كلامي نو
عاشق نبودي تو من عاشقت بودم
در قبله گاه عشق بودي تو معبودم
آرام و آسوده در خواب خوش بودي
يك لحظه من بي تو هرگز نياسودم
من با نفس هايم نام تو را بردم
كاش اي هوسبازم با تو نمي ماندم
عشق تو چون برگي در دست طوفان بود
دل كندن و رفتن پيش تو آسان بود
روزي به من گفتي ديگر نمي مانم
گفتم كه مي ميرم گفتي كه مي دانم
باور نمي كردم هرگز جدايي را
آن آمدن با عشق اين بي وفايي را

+ نوشته شده در  89/01/23ساعت 10:38  توسط وجيهه  | 

سبب اندوه دل من

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

یکی پرسید اندوه تو از چیست

 

سبب ساز دل دیوانه ات چیست؟

 

برایش عاشقانه مینویسم به مستی

 

برای خاطر آنکه باید باشد و نیست

 

+ نوشته شده در  89/01/22ساعت 9:36  توسط وجيهه  | 

جــــــــــــــــــــــــــــــدايي

 

به خاطر آور ، که آن شب به برم
گفتي که : بي تو ، ز دنيا بگذرم
کنون جدايي نشسته بين ما
پيوند ياري ، شکسته بين ما
گريه مي کنم با خيال تو
به نيمه شب ها رفته اي و من
بي تو مانده ام غمگين و تنها
بي تو خسته ام ، دل شکسته ام
اسير دردم
از کنار من مي روي ولي
بگو چه کردم
رفته اي و من آرزوي کس به سر ندارم
قصه ي وفا با دلم مگو
باور ندارم

+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 14:38  توسط وجيهه  | 

خداوندا نمي دانم

خداوندا نمی دانم
در این دنیای وانفسا
كدامین تكیه گه را تكیه گاه خویشتن سازم
نمیدانم
نمی دانم خداوندا
در این وادی كه عالم سرخوش است و دلخوش است و جای خوش دارد،
كدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم
نمی دانم خداوندا
به جان لاله های پاك و والایت نمی دانم
دگر سیرم خداوندا
دگر گیجم خداوندا
خداوندا تو راهم ده
پناهم ده .
امیدم ده خداوندا
كه دیگر نا امیدم من و میدانم كه نومیدی ز درگاهت گناهی بس ستمبار است ولیكن من نمیدانم
دگر پایان پایانم
همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم كه آخر بغض پنهانم مرا بی جان و تن سازد.
چرا پنهان كنم در دل؟
چرا با كس نمی گویم؟
چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟
همه یاران به فكر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند
ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . كه دردم را فرو ریزد
دگر هنگامه ی تركیدن این درد پنهان است
خداوندا نمی دانم
نمی دانم
و نتوانم به كــس گویم
فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی من خون دل دارم. دلی بی آب و گل دارم
به پو چی ها رسیدم من
به بی دردی رسیدم من
به این دوران نامردی رسیدم من
نمیدانم
نمی گویم
نمی جویم نمی پرسم
نمی گویند
نمی جوند
جوابی را نمی دانم
سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند
چرا من غرق در هیچم؟
چرا بیگانه از خویشم؟
خداوندا رهایی ده
كللام آشنایی ده
خدایا آشنایم ده
خداوندا پناهم ده
امیدم ده
خدایا یا بتركان این غم دل را
و یا در هم شكن این سد راهم را
كه دیگر خسته از خویشم
كه دیگر بی پس و پیشم
فقط از ترس تنهایی
هر از گاهی چو درویشم
و صوتی زیر لب دارم
وبا خود می كنم نجوای پنهانی
كه شاید گیرم آرامش
ولی آن هم علاجی نیست
و درمانم فقط درمان بی دردیست
و آن هم دست پاك ذات پاكت را نیازی جاودانش هست

+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 13:41  توسط وجيهه  | 

بي تو من زنده نمانم

بی تو طوفان زده دشت جنونم
صیدافتاده به خونم
تو چه‌سان می‌گذری غافل از اندوه درونم؟
بی من از کوچه گذر کردی و رفتی
بی من از شهر سفر کردی و رفتی

قطره‌ای اشک درخشید به چشمان سیاهم
تا خم کوچه به دنبال تو لغزید نگاهم
تو ندیدی...
نگهت هیچ نیفتاد به راهی که گذشتی

چون در خانه ببستم،
دگر از پا نشستم
گوئیا زلزله آمد،

گوئیا خانه فروریخت سر من
بی تو من در همه شهر غریبم
بی تو، کس نشنود ازاین دل بشکسته صدائی
بر نخیزد دگر از مرغک پر بسته نوائی
تو همه بود و نبودی
تو همه شعر و سرودی
چه گریزی ز بر من
که ز کوی‌ات نگریزم
گر بمیرم ز غم دل
به تو هرگز نستیزم
من و یک لحظه جدایی؟
نتوانم، نتوانم
بی تو من زنده نمانم

+ نوشته شده در  89/01/18ساعت 8:37  توسط وجيهه  |